تبليغاتX
سهم من
داستان زندگی من
 
فکر میکردم هنوز بلاگفا بسته است و نمیشه پست جدید نوشت برای همین بود که اینهمه مدت سکوت کرده بودم . دلم برای همه تون تنگ شده بود . خیلی اتفاقات این مدت افتاد . ولی باز هم دلم اینجا بود و دوست داشتم در اولین فرصت بیام و براتون بنویسم . خونه مونو دادیم برای ساخت مجدد و مشارکت و درگیر جابجایی بودم . بعد از سالها صاحبخانه بودن حالا شدم مستاجر و راستش از وقتی که به این بلا دچار شدم همش برای مستاجرها دعا میکنم و از خدا میخوام که هیچکس بدون خانه نباشد و مجبور به اجاره نشینی . مجبور شدم بخاطر رعایت شرایط اجاره نشینی یکی از گربه هامو در اون ساختمان رها کنم و در دومین شب ورودم به این ساختمان با تذکر و تهدید مدیر ساختمان مواجه شدم که اگه تا یک روز این گربه را در خیابان رها نکنم با پلیس 110 بسراغم میایند و اسباب و اثاثیه ام را بیرون میریزند . اینهم از الطاف اجاره نشینی ........ بیخود نبود که اینهمه از مستاجر شدن واهمه داشتم که آمد بسرم از آنچه که میترسیدم . طفلک پسری از همانشب سعی میکنه که صداش در نیاد و با ترس خودشو تو کمد یا پشت تخت خواب دخترم پنهان میکنه . انگار که خودش فهمیده اینجا چه خبره . خدا عاقبت مارو بخیر کنه . برامون دعا کنید تا در پست دیگه بقیه داستانم رو ادامه بدم . همه تونو دوست دارم و دلم برای همه شماها خیلی تنگ شده بود . خدا رو شکر که دوباره فرصت نوشتن پیدا کردم .

|+| نوشته شده توسط بانو در یکشنبه دهم مهر 1390  |
 12
فقط 10 روز از طلاقم گذشته بود . تو این مدت تو تب میسوختم و بجز رها هیچکس نبود که حتی یک لیوان آب بدستم بده . حس نداشتم که حتی به بچه ام برسم . نمیدونم تو اون مدت که اکثرا بیهوش و بیگوش بودم چه بسر من و رها آمد . انتظار داشتم که لااقل خانواده ام بمن سری میزدند و حالی ازم میپرسیدند ولی چه انتظار بیهوده ای ؟ تازه مادرم یادش افتاده بود که من در یکی از آپارتمانهایش دارم زندگی میکنم بدون پرداخت هیچ اجاره ای . حالا دیگه اون دلیلی نمیدید که من و بچه ام تو خونه اون باشیم . مرتب پیغام و پسغام بود که برام میفرستاد تا زودتر آپارتمانش رو تخیلیه کنم . من که داغون داغون بودم اوایل براش پیغام میدادم که مادر من ؟آخه با یه بچه کوچک و این شرایطی که من دارم کجا برم ؟ یه زن جوون و برورودار تو این جامعه خراب ؟ بذار زیر سایه ات زندگی کنم و جلوی چشم مردم اینطور وانمود کنم که در خانه مادرم هستم و تحت حمایت اون . لااقل اینطوری بی پناه و بی کس بنظر نمیام و طعمه ای نمیشم برای گرگ های آماده ایستاده برای دریدنم . براش پیغام میدادم و التماس میکردم که باعث جدائی من و سحرم نشه . راضی نشه که سحر از من دور بشه و میدون برای تاخت و تاز بیشتر ظلم زن پدر مهیا .

خونه پدر سحر به منزل مانزدیک بود و شب و نصف شب هر وقت که سحر از آزارو اذیت های زن پدر پریشون حال و کتک خورده فرار میکرد لااقل من بهش نزدیک بودم که بتونه به من پناه بیاره . ولی کو گوش شنوا ؟ مرغ مادر یک پا داشت و حرف حرف خودش بود . میگفت برای چی باید تو توی خانه من بشینی در حالیکه من میتونم اونو اجاره بدم و کلی اجاره ازش دربیارم . در حالیکه مادرم بغیر از این آپارتمان 3 واحد آپارتمانی دیگه هم تو تهران داشت و 2 تا ویلا هم تو شمال و یک باغچه هم در لواسانات . اگه مادرم آدم نداری بود و از نداری این حرفو میزد اشکالی نداشت درکش میکردم ولی اون با اینهمه امکانات مالی آخه چرا نباید شرایط منو درک میکرد و حمایتم میکرد . وقتی دیدم که به هیچ طریقی نمیتونم راضی اش کنم تصمیم گرفتم که جلوش بایستم و زور رو با زور جواب بدم . براش پیغام دادم که خونه پدری من که تو تصاحبش کردی هنوز میتونه جای امنی باشه برای من و بچه هام . من هنوز دختر پدرم هستم و تو اون خونه حقی دارم که تو بعنوان زن مطلقه اون صاحب حق نیستی . پس تو هم خونه پدری منو ترک کن تا لااقل من بتونم بچه هامو بیارم اونجا و زیر پر و بال خودم بگیرم . بی انصاف میگفت این خونه و هر چی که مال پدرته بمن تعلق داره . هم خدا رو میخواست و هم خرما رو . نمیدونم چرا خداوند یک ذره رحم و انصاف تو وجود این زن نذاشته بود . 2 سال مقاومت کردم تا اینکه یک روز دیدم مامور دادگستری برام یک اخطار آورد که بله مادر گرامی برای تخلیه آپارتمانش از من شکایت کرده ؟ روز رسیدگی با رها به دادگاه رفتم . مادرم به اتفاق برادر بزرگم  آمده بودند . از زور نفرت دلم میخواست تو صورتشون تف بیاندازم ولی فقط خودمو نگه داشتم و نگاهشون نکردم . قاضی که مرد سرد و گرم کشیده ای بود از شباهت ما به هم متعجب شد و گفت شما با هم نسبتی هم دارید ؟ که یکدفعه بغض من ترکید و گفتم بله آقای قاضی متاسفانه این خانم مادر من و این آقا هم برادر من هستند . قاضی با تعجب به من و رها و به آنها نگاه کرد و رو به مادرم کرد و گفت تو از دخترت شکایت کردی و میخوای از خونه ات بیرونش کنی ؟ مادرم در نهایت سنگدلی گفت بله آقای قاضی این خودش 2 تا خونه داره بره تو یکی از خونه هاش زندگی کنه . قاضی رو به من کرد و گفت این مطلب درسته ؟ گفتم بله آقای قاضی  من یک آپارتمان در یکی از شهرهای نزدیک تهران دارم که با اجاره مختصر اون دارم زندگیمو تامین میکنم و یک خانه هم در زمان موشک بارانها در شمال خریدم و راستش میترسم تک و تنها با یک بچه برم تو اون شهر کوچک زندگی کنم . قاضی از من سئوال کرد که زمان تخلیه آپارتمانم چه زمانی است و من گفتم 6 ماه دیگه شب عید و براش توضیح دادم که دختر بزرگ من هم با پدر و زن پدر زندگی میکنه و شرایطش چیه . قاضی مرد مهربونی بود و درکم کرد . سئوال کرد آپارتمانت کی تخلیه میشه گفتم 6 ماه دیگه شب عید و اون رو به مادرم کرد و گفت تا 6 ماه دیگه نه حق اجاره گرفتن داری و نه آزار و اذیت . صبر میکنی تا این مدت سر بیاد و دخترت به خانه خودش بره . دیگه چاره ای نداشتم و مجبور شدم که قبول کنم . مادر و برادرم که از خوشحالی سر از پا نمیشناختند با شادی از دادگاه خارج شدند به این امید که تا 6 ماه دیگه اون آپارتمان رواز من تحویل میگیرند و با اجاره اش پول بیشتری بدست میاورند . با اینکه دلم شکسته بود تن به قضا و قدر دادم و صبر کردم تا این مدت هم بگذره و من به آپارتمان خودم برم . نزدیکی های عید بود که مستاجرم زنگ زد و گفت که کارهایشان برای رفتن به سوئد 2 ماه دیگه طول میکشه . دلم نیامد بخاطر شرایط خودم اونو زودتر از 2 ماه بیرون کنم چون واقعا آدم خوبی بود و منهم نمیخواستم باعث دربدری اونها بشم برای مدت 2 ماه . بنابراین تصمیم گرفتم که به شمال برم و با توکل به خدا در مدت باقیمانده از فرصتم مرتب به شمال میرفتم تا اون خانه خرابه را که کلی مشکلات داشت برای اسکانمون آماده کنم .

چند روز مانده به پایان مهلت قانونی من و شب عید  خاله کوچکم که سالها در اتریش زندگی کرده بود بعلت بیماری سرطان از دنیا رفت . اون طفلک که میدونست آخرین روزهای زندگیشو میگذرونه به ایران اومد تا لااقل در خاک وطن دفن بشه . من که فکر میکردم لااقل مرگ خواهر جوان تلنگری باشه بر عواطف مادرم منتظر بودم که اون به خودش بیاد و از این فکرو آواره کردن من و بچه هام خودداری کنه ولی هیهات که هنوز جنازه خاله ام رو زمین بود که اون مرتب برادرم رو به دم در خانه مامیفرستاد تا آخرین مهلت تخلیه را بما یادداوری کنه که اگه بودیم که حضوری و اگه نبودیم که با یادداشت تهدیدهاشو عملی میکرد . هنوز هم یادداشتهای تهدید آمیز برادرم را بعد از اینهمه سال نگه داشته ام تا فراموش نکنم ظلمشان را .

سحر که از رفتن ما خیلی غمگین و ناراحت بود مدتی با من قهر کرد و میگفت تو چطوری میتونی منو با این شرایط اینجا رها کنی و بری ولی میدونست که چاره ای ندارم و مجبورم که برم . خیلی برام سخت بود تنهائی جمع کردن وسایل و اسباب و اثاثیه ولی بهر حال هر چه بود گذشت و من در اولین روزهای عید با رها با یک کامیون باربری و وسایلمون به شمال رفتم . من بودم و رها و راننده که خدا رو شکر مرد خوبی بود و به سلامت ما را به شمال رساند .

20 روز بعد از رفتن ما یک نامه از سحر بدستم رسید که طفلکم نوشته بود مادر خوبم روز حرکت شما صبح ساعت 9 آمدم اونجا که لااقل در آخرین لحظات کنارت باشم و بهت کمک کنم ولی هر چه زنگ زدم کسی در را برایم باز نکرد . مونده بودم پشت در خونه ای که چندی عزیزترین عزیزانم را در خودش جا داده بود و منتظر بودم که رها در را باز کند و ذوق کنان مثل همیشه بپره بغلم و بگه آخ جون سحر جونم اومده ولی هر چه ایستادم و زنگ زدم کسی در را باز نکرد . در این مدت از غصه بیمار شدم و تب کردم و چون میدونستم که تو هم از من دلخور شده ای که حتی برای خداحافظی هم نیامده ام تصمیم گرفتم که این نامه را برایت بنویسم . برام نوشته بود که اگه بخوام بعد از گرفتن دیپلمش اونم پیش ما میاد و کنارمون میمونه . این غایت آرزوی من بود ولی اون بعد از گرفتن دیپلم برای ادامه تحصیلش در دانشگاه تهران قبول شد و آمدنش به شمال منتقی . دیگه دیدارهای ما موکول شده بود به ایام تعطیلات و ما هم کم کم داشتیم با شرایط اونجا عادت میکردیم و دیگه خوشحال بودم که تو خانه خودم هستم و کسی نمیتونه باعث آزار و اذیتم بشه . تنها غصه ام دوری ام از سحر بود و نگرانی ام بخاطر اون که میدونستم زن پدرش حالا دیگه میدون بیشتری پیدا کرده برای عذاب دادن جگرگوشه من . طفلک سحرم که نمیخواست حالا که من به لطف مادر ؟؟؟؟ تبعید شده و ازش دور شده ام در جریان ناراحتی ها و آزارهای پدر و زن پدرش قرار بگیرم . دیگه کمتر ناراحتی هایش را برام میگفت و فقط میگفت مامان آرزوم اینه که بالاخره یه روز بیاد که بتونیم کنار هم باشیم .

رها کلاس اول رو اونجا شروع کرد . دیگه دوتا خواهر یاد گرفته بودند که برای هم نامه نگاری کنند و حرفهاشونو اینطوری برای هم بزنند . تو یکی از نامه ها سحر برا رها نوشته بود که منهم آرزو دارم که مثل تو کنار مادرم باشم و از خدا میخوام که هر چه زودتر این دوری تمام بشه و شما ها بتونید دوباره به تهران برگردید . چه آرزوی قشنگی داشت طفلک من ؟؟؟؟؟ که سالها طول کشید تا به تحقق بپیونده ..... ولی حیف که چقدر دیر ..... خداوندا اگر هستی که میدانم هستی نشان بده عدالتت را و بگیر انتقام تلخی هایم را از کسانی که به ناحق بمن و فرزندان بی گناهم ظلم کردند . خدایا منتظرم که عدالتت را ببینم و آنوقت آرام بمیرم . باور کن که اگه تا زنده هستم انتقامم را نگیری بعد از مرگم دستم از گور بیرون خواهد ماند رو به آسمانت و نمیگذرم از تو . نمیگذرم تا جوابم را نگیرم .......

|+| نوشته شده توسط بانو در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389  |
 11
میدونم که اینبار هم تاخیر داشتم ولی علتش رو براتون میگم تا اگه خواستین درکم کنید . در این وبلاگ با دوستی آشنا شدم که فکر میکردم شرایط یک سانی با هم داریم و میتونه با وجود دوری از این آب و خاک احساسات مشترکی با من داشته باشه و شرایط منو درک کنه چون از خیلی جهات با هم تو وقایع زندگیمون سرنوشتی مشترک داشتیم . اونقدر بهش اعتماد داشتم که حتی بهش آدرس یک وبلاگ دیگه ام رو هم دادم تا شاید به سئوالهایی که براش پیش اومده بود و طاقت نداشت تا پایان داستان صبر کنه جوابی داده باشم ولی متاسفانه با سوتفاهمی که خودش باعث اون شده بود ازش رفتاری دیدم که اصلا انتظارش رو نداشتم . مدتی در شوک بودم و از خودم بدم اومده بود که چرا باید به کسی که اصلا ندیدمش اینقدر اعتماد کنم و اسرار زندگیم رو براش فاش سازم ولی خوب این مدت تامل و صبر و تفکر باعث شد که به آرامش برسم و اینم بذارم به حساب یه تجربه دیگه تو زندگیم . متاسفم که این دوست از اعتماد من اینطور برداشت کرد که به خودش حق قضاوت بده بدون اینکه اصلا هیچ صحبتی چه حضوری و چه تلفنی با من داشته باشه و اونقدر صبر نداشت که بعد از پایان این داستان به خودش اجازه قضاوت بده . اشکالی نداره ولی اینهم برای من تجربه بزرگی بود که دیگه به راحتی به کسی اعتماد نکنم و هر کس رو به حریم شخصی زندگیم وارد نکنم . در هر صورت از دوستان خوبم که در این مدت تنهام نذاشتن و بدون قضاوت کردن با صبوری داستان زندگی منو دنبال کردند تشکر میکنم و امیدوارم که این دست نوشته ها برای شما عزیزان به حساب یک تجربه باشه که خودتون هرگز چنین اشتباهاتی رو تو زندگی نخواهید تکرار کنید . باز هم تشکر میکنم از همه شما نازنینانم .

ادامه داستان .

دختر کوچولوی من رها تازه یک ساله شده بود و اون آپارتمان کوچک یک خوابه دیگه برای ما خیلی کوچک و تنگ بود . من در سالهایی که کار میکردم تونسته بودم مقداری پس انداز کنم که اون موقع فکرم این بود که با اون پس انداز یا یک آپارتمان بزرگتر بخرم یا اگه بشه دو تا آپارتمان با وام بگیرم که با اجاره دادنش بتونم در آمد قابل توجهی هم داشته باشم .

انگار سرنوشت من اینگونه رقم خورده بود که روی پای خودم بایستم و هرگز تکیه به مرد زندگیم نداشته باشم .

برای این هدف تصمیم گرفتم که یک سالی آپارتمانم رو اجاره بدم و یک جای دیگه اجاره نشینی کنم تا با پول رهن اون آپارتمان کمی بیشتر پس انداز کنم و سال بعد با فروش و روی هم گذاشتن پس اندازم کاری که در نظر داشتم انجام بدم . خیلی دنبال یک آپارتمان دیگه گشتیم تا اینکه مادرم که متوجه هدف من از اینکار شده بود به ما پیشنهاد داد که برای یک سال یکی از آپارتمانهایی رو که اون در غرب تهران داشت به ما اجاره بده و ما با خوشحالی این پیشنهاد رو پذیرفتیم و به اون جا اسباب کشی کردیم .

فقط شش ماه از جابجایی ما گذشته بود که یک شب بر عکس همه ایام زندگی زناشوئی ام با محمد اون به خونه اومد و با مهربانی از من خواست که اون شب برای شام بیرون بریم . اون موقع ایام ماه رمضان بود و من روزه میگرفتم . از وقتیکه اون این پیشنهاد رو داد دلم بد جوری به شور افتاد و اصلا دلم راضی نبود که بیرون بریم ولی اونقدر از مهربانی محمد تعجب کرده و ذوق زده شده بودم که دیدم حالا جای مخالفت نیست و قبول کردم از چند روز قبلش اتفاقات عجیبی تو خونه ما میافتاد که شاید باید برای من هشداری به حساب میامد ولی راستش اصلا فکرش رو نمیکردم که اینها همه علامت یک اتفاق شوم است . مثلا چند روز قبل از اون شب چمدانی را که من زیر تختمون گذاشته بودم و قفل داشت وقتی بیرون رفته بودم و برگشتم دیدم قفلش شکسته شده و طلاهای من که در آن بود دست نخورده سرجاش بود . تنها کاری که کردم جای طلاها را عوض کردم و آنها را در چمدان دیگری گذاشتم که قفلش سالم بود و دوباره همین اتفاق تکرار شد بدون اینکه طلاها دست خورده باشه . شاید باید به این اتفاقها دقت میکردم و متوجه میشدم که این ها یک هشدار است برای وقوع یک اتفاق ولی خوب چطور میتونستم باور کنم که همراه و همسر خودم دست به این کار زده .

تا آن شب کذائی که به اتفاق بیرون رفتیم . اون شب تنها شبی بود که تو زندگی زناشوئی ام محمد با من بدرفتاری نکرد و گردش را به دلم خون نکرد ولی دلم آشوب بود و نگران بودم تا دیر وقت بیرون بودیم و راستش احساس میکردم که اون مخصوصا داره این گردش رو طولانی تر میکنه .

اون شب منو به فرحزاد برد . ولی نمیدونستم که دنبال چی میگشت و تو بیابونهای فرحزاد بالا و پائین میرفت . راستش خیلی ترسیده بودم. مرتب ازش میخواستم که برگردیم . اصلا حال خوبی نداشتم . بدجوری نگران بودم

بالاخره بعد از چند ساعت دیر وقت به خونه برگشتیم و وقتیکه با در باز ساختمان مواجه شدم آه از نهادم بر آمد . اونشب دزد به خانه ما زده بود و مقداری از وسایل خانه و تمام طلاهای من سرقت شده بود . اونشب یکی از بدترین شبهای زندگی من بود .

10 روز قبل از این اتفاق من تمام پس انداز خودمو رفته بودم خیابان استانبول و سکه خریده بودم ولی شکر خدا برادرم که همراه من بود اجازه نداد که سکه ها رو تو خونه نگه دارم و همه اونها رو به خونه خودشون برد و در گاوصندوقش گذاشت . چقدر طفلک برادرم اون روز بمن اصرار کرد که بسته طلاهایم رو هم به او بدم تا در گاوصندوقش نگه داره . انگار به دل اونهم افتاده بود که قراره اتفاقی بیافته ولی من اهمال کردم و طلاها رو به اون ندادم و حتی اون چند روز اتفاقات عجیب هم برای من هشداری نبود که متوجه وقوع یک خطر بشم .

محمد که از خرید سکه ها خبر داشت اون شب فقط از من میپرسید سکه ها هم تو خونه بوده که وقتی من گفتم نه خوشبختانه اونا رو برادرم نذاشت تو خونه نگه دارم وا رفت و نشست . دیگه تو چهره اون از ترس و وحشتی که اول نشون میداد خبری نبود . ساکت شده بود و عصبی .

اون شب علاوه بر طلاهای من تمام مدارکمون هم که همراه طلاها یک جا نگه داشته بودم از جمله پاسپورت هر دوتامون سرقت شده بود و خیلی جالبه که من برای گرفتن هر کدوم از اون مدارک مجبور شدم که نزدیک یک سال دوندگی کنم ولی بعد از 2 ماه از اداره گذرنامه به خونه ما اومدن و گفتند که پاسپورت محمد پیدا شده و اون میتونه برای دریافت گذرنامه جدید مراجعه کنه در حالیکه کلیه مدارک من که شامل سند خانه و سند ماشین و شناسنامه ها و دفترچه های حساب پس انداز و پاسپورت بود اصلا پیدا نشد و من بیچاره مجبور شدم چقدر دوندگی کنم برای گرفتن هر کدام از آنها .

از اون شب دیگه نتونستم به محمد اعتماد کنم و یک شب که از شبهای قدر بود نشستم و باهاش صحبت کردم و قسمش دادم که اگه اینکار کار اون بوده و کسی رو برای دزدی فرستاده بمن حقیقت رو بگه و قسم خوردم که هرگز این راز رو فاش نکنم . ولی اون فقط اعتراف کرد که شکستن قفل چمدون ها کار اون بود و دزدی به اون ربطی نداشته . اما مدارک و شواهد اونقدر کافی و مسلم بود که جای هیچ شکی باقی نمیذاشت .در مراجعاتی که به اداره آگاهی داشتم افسری که مسئول رسیدگی به پرونده من بود یک روز با من صحبت کرد تا اگه به کسی شک دارم بهش بگم و منهم براش گفتم که به شوهرم مشکوک هستم و جریان اون شب رو براش توضیح دادم . هیچوقت حرفهاش یادم نمیره اون در حالیکه به رها نگاه میکرد به من گفت اتفاقا خود منهم به شوهرتون مشکوکم ولی شما یه فرزند از اون دارین و به نظر من باید بخاطر دخترتون هم شده از شکایت و پیگیری این قضیه سرفنظر کنید چون هیچ مدرکی بر علیه اون ندارین و فقط به صرف شک و تردید نمیشه اونو متهم کنید و بهتره که به این فکر کنید که اگه این کار از طرف اونهم بوده باز هم این پول به زندگی شما برمیگرده و خرج شما و دخترتون میشه . من هم حرفشو قبول کردم ولی دلم دیگه با محمد صاف نشد . حرکات اون روز به روز مشکوک تر میشد و اعتماد من کمتر .

اون که فهمیده بود تو این دزدی خیلی هم برنده نشده و اصل سرمایه من هنوز تو دستهای خودمه مرتب بمن فشار میاورد که سکه ها رو بفروشم و به اون بدم تا سرمایه کارش کنه . حالا اون افتاده بود تو کار آزاد و خرید و فروش . از کیسه فریزر فله گرفته تا روغن و صابون و هر چه که میتونست و مرتب به من فشار میاورد که سرمایه در اختیارش بذارم . گاهی مقداری بهش میدادم و بعد برای گرفتن پولم باید به التماس میافتادم تا 2 سال بعد که دیگه زمان موشک بارانهای تهران بود و اون موقع رها 3 ساله شده بود .

عید سال 67 بود و عراق مرتب تهران رو موشک باران میکرد . محمد خیلی اصرار داشت که ما هم از تهران خارج بشیم و به شمال بریم ولی من مقاومت میکردم و نمیخواستم اونو تنها بذارم . بالاخره بعد از تعطیلات عید او موفق شد بعد از چند شب متوالی که در چند نقطه تهران موشک خورده بود منو راضی به رفتن کنه .

مقداری اثباب و اثاثیه جمع کردیم و راهی شمال شدیم . یک ماهی اونجا بودم به همراه سحر و رها و محمد تهران مونده بود . در اون مدت تصمیم گرفتم حالا که سرنوشت ما رو مجبور کرده به اون شهر بریم و معلوم هم نبود که این موشک زدن ها تاکی ادامه داشته باشه در اون شهر زیبای شمالی یک خانه بخرم . تمام وقتم رو در اون یک ماه صرف گشتن برای پیدا کردن یک خانه مناسب کردم تا بالاخره توانستم یک ویلای نسبتا بزرگ در یک شهرک بی سر و صدا بخرم . روزی که محمد برای بردن ما به اون شهر آمد متوجه شد که نصف سرمایه من تبدیل به خرید یک ویلای سه خوابه شده .

یادمه که از زور عصبانیت صورتش سیاه شده بود ولی وقتی با استدلال من مواجه شد که میگفتم شاید این جنگ حالاحالاها ادامه داشته باشه و ما مجبور باشیم دوباره به اونجا برگردیم نتونست مخالفتی بکنه و ما به تهران برگشتیم و چند وقت بعد هم جنگ تمام شد .

راستی یادم رفت بگم که من یک سال بعد از اسباب کشی به آپارتمان مادرم خانه ام را هم فروخته بودم و پولش در این چند سال تو دست محمد بود ولی قبل از موشک باران ها توانستم تمام پولم را از دستش در بیارم و مقداری سکه و بقیه را هم دلار خریدم . اون همش به مسخره بمن میگفت شکل دلال های سر چهارراه استانبول شده ای و مرتب برادرم را نفرین میکرد که این راه را بمن نشان داده بود .

وقتی دیدم که داشتن سکه یا دلار باز هم او را از هدفش دور نمیکند و مرتب از من طلبکار است تصمیمم را گرفتم و یک سال بعد از خرید اون ویلا  با باقیمانده پولم یک آپارتمان هم در یکی از شهر های نزدیک تهران خریدم و اجاره اش دادم . تازه اون موقع بود که چهره واقعی محمد معلوم شد . دیگه شده بود مثل اسپند رو آتش . مرتب بهانه میگرفت و اذیتم میکرد . راه میرفت و میگفت سرمایه ای که میتونست سرمایه کاری من باشه تبدیل به خشت و آجر کردی . بهانه میگرفت و ناسازگاری میکرد تا زمانیکه مطمئن شد که دیگه نمیتونه سرمایه منو از چنگم در آره .

در اون چند سال خیلی رنجم داد ، جوری که دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم و اعصابم بشدت داغون شده بود . مرتب راه میرفت و تهدیدم میکرد که اگه اون 2 تا خونه رو نفروشم و پولش رو بهش ندم طلاقم میده و برا همین هدف یک روز منشی اش رو به دنبال من فرستاد که برام وقت یه دکتر روانشاس رو گرفته و من باید به اون مراجعه کنم . وقتی نزد دکتر رفتم دیدم که دکتر با دیدن من و فهمیدن که این مطلب که من همسر محمد هستم با تعجب بمن گفت که اون این وقت رو برای یکی از اقوامش گرفته که دچار جنون شده و از دکتر خواسته که جنون منو تائید کنه . دکتر با مهربانی با من برخورد کرد و وقتی حرفهای منو شنید خیلی متاسف شد و حقیقت رو بمن گفت . دیگه هر چیزی رو از محمد انتظار داشتم بغیر از این یکی .

من تصمیم گرفتم که حالا که زندگی ما به اینجا رسیده جدائی را انتخاب کنم و اموالم را لااقل حفظ کنم و اون هم از خدا خواسته فورا با این درخواست من موافقت کرد . البته ناگفته نماند که اون در این چند سال بار خودش را بسته بود و حالا شرکتی داشت و دم و دستگاهی برا خودش به هم زده بود . ولی دیگه این چیزها برای من مهم نبود برای من آرامشم مهم بود و دخترم . همه حق و حقوقم را بهش بخشیدم و در قبال گرفتن حق حضانت رها ازش جدا شدم .


 

|+| نوشته شده توسط بانو در جمعه بیست و دوم بهمن 1389  |
 قسمت 11 داستان سهم من
بخدا برام آسون نیست یاددآوری خاطرات گذشته ولی اونقدر دوستان لطف دارند و مرتب ازم میخوان که نوشتن بقیه داستان رو ادامه بدم که چاره ای ندارم .

پدر خدا بیامرزم همیشه تکیه کلامی داشت که هیچوقت یادم نمیره چون وصف حال خودش بود .

میگفت آدم یه وقتهایی از زور بی کسی مجبور میشه حتی زیر دم سگ هم بگیره بخوابه و چقدر با اندوه این جمله رو تکرار میکرد همیشه .

اون همیشه تنها بود چه در بچگی که اصلا بچگی نکرد و چه در جوونی و چه در پیری و این تنها ارثی بود که برام باقی گذاشت . سرنوشتش .........و تنهائی بی پایانش .

زندگی من هم شد تکرار زندگی اون . نه بچگی کردم نه جوونی و نه لذت بردن از گذر عمر . اونچه که دیدم حسرت بود و تنهائی و اندوه و اندوه و اندوه .

در قسمت قبل براتون گفتم که دوباره ازدواج کردم . با یک هدف و یک آرزو ولی بدون عشق و با دلی که با بی اعتمادی به این ازدواج مینگریست . از رفتن سحر فقط 2 ماه گذشته بود که من و محمد پیوند زناشوئی بستیم و به این دل خوش کردم که دیگه تنها نیستم و حالا همراهی دارم که انرژی و توان بالای اون میتونه تکیه گاهی باشه برای قلب خسته و تنهای من .

اون برای به دست آوردن دل من اولین حرفی که زد این بود . باید دخترت رو بیاری کنار خودت و نذاری که زیر دست زن پدر بزرگ بشه و بلافاصله هم از کار کردن من جلوگیری کرد و گفت که دیگه دوست نداره من بیرون از خونه کار کنم . این دو حرکتش خیلی رو من اثر مثبت گذاشت کار کردن رو گذاشتم کنار و آوردن سحر رو موکول کردم به چند ماه بعد که سال تحصیلی اون تموم بشه و بتونم اونو پیش خودم بیارم و فکر میکردم که محمد واقعا از ته دل این حرفو زده . در حالیکه چه خوش خیال بودم من ؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه 2 ماه از ازدواج ما گذشته بود که نق زدن هاش شروع شد و مرتب از من میخواست که زودتر بچه دار بشیم من که از ازدواج اول و سالها بچه داری بدون پدر خاطره خوشی نداشتم موافق ای مسئله به این زودی نبودم ولی اون با اصرارهاش منو وادار کرد که تن به خواسته اش بدم و خیلی زود دومین بچه ام رو باردار شدم .

من دوران حاملگی سختی رو سر سحر تجربه کرده بودم با ویارهای سخت و تا لحظه زایمان و یه دلیل دیگه من برای دیرتر بچه دار شدن همین ویارهای سخت بود ولی اونقدر اصرار کرد که یکدفعه دیدم حامله هستم و درگیر اون ویارهای کذائی .

من از یکسال قبل برای گرفتن پاسپورت اقدام کرده بودم و تصمیم داشتم که به محض گرفتن پاسپورت پیش پدرم برم و اون زمان برای گرفتن پاسپورت تقریبا یک سالی طول میکشید تا بشه اینکارو کرد و گرفتن پاسپورت من هم زمان شد با ازدواجم و تهیه بلیط و ویزا مصادف شد با سومین ماه بارداری ام . تقریبا 5 ماهی از ازدواچمون میگذشت که من عازم رفتن به خارج و دیدار از پدر شدم . 

از زمانی که باردار شدم گاهی از شبها محمد به بهانه شب کاری و شیفت بودن به خونه نمیومد و من که اصلا فکر بدی در این مورد نمیکردم بی خیال داشتم به زندگی ادامه میدادم و خوشحال و خوشبخت زندگی میکردم غافل از اینکه پشت پرده خبرهائی هست که من حتی فکرش رو هم نمیتونستم بکنم . تقریبا چند شب قبل از پروازم بود و آخرین روزهای سه ماهگی از بارداریم که یک شب اون اعتراف وحشتناکی برام کرد

اون شب بود که فهمیدم شوهر جوان و بچه سال من قبل از من همسر دیگری اختیار کرده که نسبت فامیلی هم با او داره و الان هم از اون صاحب یک پسر 9 ماهه است . نمیتونید تصور کنید که با شنیدن این حقیقت چطوری وا رفتم و از خود بیخود شدم و تازه اون موقع بود که فهمیدم اصرار اون برای بچه دار شدن بچه علت بود و من ساده دل تو چه دامی افتاده بودم . شب قبل از پروازم این راز برملا شد و من با این نیت رفتم که شاید بتونم اونجا بچه رو سقط کنم و بعد از بازگشت ترتیب جدائی ام رو بدم .

هیچوقت حتی تصورش رو هم نمیکردم که روزی من بتونم هووی زن دیگری بشم و مرد زن دیگری رو ازش بدزدم و این در قاموس من بدترین گناه بود ولی اومد بسرم از اونچه که میترسیدم . خدا میدونه که بعد از فهمیدم این واقعیت چه حالی شدم و چقدر گریه کردم . دیگه تصمیمم برا رفتن فقط دیدار پدر نبود بلکه از بین بردن جنینی بود که داشت تو رحم من بزرگ و بزرگتر میشد .

قرار بود که من فقط 15 روزه برم و برگردم ولی اونقدر دلم شکسته بود که دیگه دوست نداشتم برگردم . یک شب که من و پدر با هم خلوت کرده بودیم بهش گفتم پدر دوستی دارم که الان تو ایران زندگی میکنه و ازدواج دوم کرده ولی نارو خورده و الان هم بارداره و چون تو ایران سقط جنین جرم محسوب میشه نمیتونه بچه شو از بین ببره و طلاقشو بگیره . اینجا چه شرایطی داره میتونه بیاد اینجا و اینکارو بکنه ؟ پدرم تو چشمهای من دقیق شد و یکدفعه اشک تو چشمهای مهربونش جمع شد و گفت بابا تو این زندگی هم خوشبخت نیستی ؟ راستشو بمن بگو خودت نیستی که میخوای سقط چنین کنی ؟ برام دیدن اشک پدر سخت ترین ضربه بود و نتونستم تحمل کنم غم این مرد مظلوم رو و مجبور شدم که به دروغ بگم نه پدر این مسئله بمن ربطی نداره . من خیلی هم خوشبختم و خدا رو شکر که شوهر خوبی دارم . اما غافل از اینکه چشمهای من نمیتونست غم درون منو پنهان کنه و پدرم همش میگفت چشمهات غم داره بابا . راستشو بمن بگو .

بخاطر نشکستن دل پدر از فکر سقط جنین منصرف شدم و خودم رو بدست سرنوشت سپردم . بعد از یک ماه که برگشتم با این تصمیم برگشتم که واقعیت رو قبول کنم و لااقل کاری کنم که اون مجبور نباشه بین من و همسر اولش یکی رو انتخاب کنه . ازش خواستم که منو به خانواده اش معرفی کنه و دیگه علنی شد این موضوع . همسر اول اون دختر دائیش بود . یک دختر ریزه میزه مثل خودش و خیلی بچه سال و به همین دلیل خیلی راحت با ازدواج دوم محمد کنار اومد و چون تو خونه پدر شوهر زندگی میکرد خیلی معذب و تحت فشار بود. دلم براش میسوخت و دیگه به چشم هوو بهش نگاه نمیکردم . سعی میکردم بیشتر روزها اون و بچه شو هم بیارم تو خونه خودم تا اونجا آزادتر و راحت تر باشه . خودمو کنار میکشیدم و میذاشتم که اونها زن و شوهر باشند . خدا میدونه که چه شبهایی تنها تو اطاقم میخوابیدم و اونها کنار هم بودن و من با مشت به شکمم میکوبیدم و زار میزدم . این زندگی حق من نبود . منی که ذره ای ناصداقتی تو وجودم نبود حقم نبود که مورد این ستم واقع شوم . روز به روز شکمم بزرگتر میشد و دیگه با رفت و آمد همسر و فرزند اول محمد به خانه ام اختیار زندگی و خانه ام را از دست داده بودم . دیگه مسئله آوردن سحر به خونه لوث شده بود و محمد دیگه از این مقوله حرفی نمیزد . هر چقدر من بیشتر گذشت میکردم اون طلبکار تر میشد .

یک روز که تو خونه تنها بودم دیدم کسی پشت در مرتب به در میکوبد از چشمی در نگاه کردم و دیدم یه مرد هیکلی و بد چهره پشت در ایستاده . سئوال کردم شما کی هستید ؟ گفت در را باز کن باهات کار دارم ؟ من که خیلی ترسیده بودم هر چی ازش سئوال میکردم شما کی هستید اون فقط تکرار میکرد که دررا باز کن . من فوری به پدر شوهرم که مرد مهربانی بود و روزی چند بار تلفنی با من صحبت میکرد زنگ زدم و ماجرا را داشتم برایش شرح میدادم که دیدم اون مرد با لگد دارد در را از جا میکند وای که چه روز سختی بود اون روز .

پدر شوهرم که نگرانم شده بود بمن گفت فوری به اون مرد بگو که الان شوهرت میاد خونه و اون صبر کنه تا شوهرت بیاد . تا اینو بهش گفتم فورا فرار کرد و رفت . من اون روز داشتم از ترس سکته میکردم ولی وقتی محمد به خونه اومد و جریان رو براش گفتم قیافه بی تفاوت اون باعث تعجبم شد . انگار که از قبل خودش از این موضوع خبر داشته خیلی بی تفاوت گفت حالا که اتفاقی نیفتاده . از اون روز یه حسی در من بیدار شد و اعتماد من دچار تزلزل شد .

چقدر سخته وقتی دیوار باورت فرو بریزه و اعتمادت سست بشه . من از اون روز همین حس رو نسبت به محمد

پیدا کردم . همش منتظر یه اتفاق دیگه بودم . رفتارش ، نگاهش و خیلی چیزهای دیگه برای من شک برانگیز شده بود . تا اینکه یک روز صبح که قرار بود برای آزمایش برم تنبلی کردم و نرفتم . حدود ساع 11 صبح بود که یکدفعه دیدم در خونه باز شد و اون اومد تو . به محض اینکه منو تو خونه دید رنگش پرید و با لکنت گفت تو چرا خونه هستی . منهم که انتظار نداشتم اون موقع صبح اون بیاد خونه با تعجب بهش گفتم تو این ساعت روز اینجا چه میکنی ؟ اونم که گیج شده بود یه بهانه مسخره آورد و دوباره رفت .

رفتارش خیلی عوض شده بود . احساس میکردم که مرتب منو چک میکنه و هر لحظه به خونه زنگ میزنه . برام اینکارها خیلی عجیب بود ولی حواسم جمع بود چون حس ششم خیلی قوی داشتم و دارم . دیگه سعی میکردم که چشمهام کاملا باز باشه . انگار یکی مرتب تو گوشم میگفت اون دنبال یه فرصتیه که خونه رو خلوت گیر بیاره و من نمیدونستم دنبال چی داره میگرده . این حس خیلی احساس بدیه . احساس بی اعتمادی و تردید مثل خوره میفته به جون آدم .

از اونطرف هم خانواده اش مرتب باعث آزار و اذیت من میشدند . دوران بارداری من سخت ترین روزهای زندگیم بود تا اینکه دخترم رها بدنیا اومد . دختری سفید و خوشگل با چشمهای درشت و کشیده . دیگه واقعا از سحرم غافل شده بودم و نیازش رو به وجود خودم حس نمیکردم . غرق درگیری ها و دختر کوچولوم شده بودم و فراموشم شده بود که سحر هم به مادرش نیاز داره .........









|+| نوشته شده توسط بانو در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389  |
 
قسمت نهم از داستان سهم من

درست یکسال قبل از انقلاب بود که ما به انگلیس رفتیم . اون موقع برا رفتن نیازی به گرفتن ویزا و این جور مشکلات نبود . من خیلی به راحتی رفتم و خیلی راحت تونستم همون جا تو فرودگاه ویزا بگیرم و فقط یک ماه اول دچار مشکلات تهیه مسکن و این حرفها بودم و بعد براحتی تونستم به زندگیم در اون کشور ادامه بدم . چند سالی که اونجا بودم زندگی آرومی داشتم و همون طور که در پست قبل هم نوشتم شاید آرامش و راحتی که در انجا داشتم دلمو زد و قصد بازگشت کردم . در آخرین ماههای اقامتم که انگلیس بودم دوستی داشتم ایرانی که شوهر انگلیسی کرد و زندگی خیلی خوب و شوهر خیلی نازنینی داشت وقتی اصرار منو برای بازگشت به ایران میدید با تعجب به من میگفت من یک دوست پسر ایرانی داشتم و ازش نارو خوردم دیگه قید ایران و هر چه ایرانی بود رو زدم تو عجب روئی داری که با وجود اذیت و آزارهایی که از شوهرت دیدی باز هم میگی میخوام برگردم ایران و اگه بناست دوباره ازدواج کنم میخوام که باز هم شوهرم یک ایرانی باشه . او نمیدونست که من تحت تاثیر خبرهای ایران که مرتب تو تلویزیون میدیدم دچار چه افکاری شده بودم .

راستش همش از خودم سئوال میکردم وقتی که مردم کشور من دچار جنگ و مصائب اون هستند و جریانهای کشت و کشتار رو در اخبار میدیدم چرا باید من آنجا و در کمال راحتی و آرامش زندگی کنم ؟ با خیلی از دوستانم به همین علت ترک ارتباط کردم چون افکار و عقایدم دیگه با آنها جور نبود . من در خانواده ای مذهبی رشد کرده بودم و نمیتونستم به زندگی بی بندوبار و آزاد فکر کنم .

وقتی صحنه های جنگ رو تو تلویزیون میدیدم . کشته شدن جوونا و زخمی شدنشون . خرابه های باقی مونده از جنگ فقط یک فکر رو در من تقویت میکرد . برگشت به ایران و اگه امکان داشت کمک به حفظ ارزشهای معنوی که حالا برام شده بود یک آرزو و یک هدف .

زمانی که برگشتم چند سالی از جنگ میگذشت . شرایط من تو خونه پدری نه تنها بهتر از قبل نشده بود بلکه با وجود اون مادر نامهربان سخت تر و عذاب آورتر هم شده بود . در پست قبل توضیح دادم که خیلی طول نکشید که به آپارتمانی که خریده بودم نقل مکان کردم و با دخترم زندگی ساده ای رو شروع کردم و اگه مشکلات پیش آمده اتفاق نمی افتاد هرگز تن به جدائی از سحرم نمیدادم .

تقریبا هشت سالی از متارکه من گذشته بود و تمام این سالها رو بدون هیچ عشق و مونسی سر کرده بودم . بعد از بازگشت هم مشغول کار شدم و یه زندگی بی سرو صدا و بی هیچ شوق و انگیزه ای

فقط کار و بچه داری و دیگر هیچ ........

شرایط   برام طوری شد که مجبور شدم جگر گوشه ام رو از خودم جدا کنم و بدست پدر بسپارمش . بعد از رفتن سحر خیلی تنها و افسرده شدم .

شرکتی که در اون مشغول کار بودم یک شرکت آلمانی بود که اکثر کارمندانش آلمانی بودن و من مجبور بودم مرتب برای رفت و آمد آنها به آلمان با شرکت هواپیمائی لوفت هانزا تماس برقرار کنم . در یکی از روزهایی که تازه سحر از پیشم رفته بود با دلی افسرده و غمگین مشغول تماس گرفتن با لوفت هانزا بودم و خط مرتب اشغال بود . یکدفعه دیدم که خط آزاد شد و یک نفر جواب داد . مردی که پشت خط بود بمن گفت که شماره را اشتباه گرفته ام و اونجا بنیاد شهید است و من که دیگه خسته شده بودم ناله ای کردم و اون دلش بحال من سوخت و گفت گوشی رو نگه دار تا من از اینجا برات لوفت هانزا رو بگیرم و همین مسئله باعث شد که اون فهمید من کجا کار میکنم و روزهای بعد مرتب برام زنگ میزد و باهام صحبت میکرد . من اصلا فکرشو نمیکردم که یک تماس اشتباهی باعث چنین آشنائی بشه . بعد از یک هفته که با هم صحبت میکردیم یک روز صبح که داشتم به شرکت وارد میشدم دیدم یه جوون لاغر و ضعیف جثه نزدیک شرکت ایستاده و بر و بر منو نگاه میکنه بی اعتنا از کنارش گذشتم و به شرکت رفتم . نیم ساعت بعد زنگ زد و گفت دیدی که بالاخره پیدات کردم و دیدمت . من که خیلی تعجب کرده بودم گفتم کجا ؟ گفت جلوی شرکت و از من خواست که برای عصر باهاش قرار ملاقاتی بذارم تا همدیگه رو از نزدیک ببینیم . قبول کردم و عصر دیدمش . راستش اونقدر از ریز نقش بودنش و جوونیش خنده ام گرفته بود که بلافاصله یک تاکسی گرفتم و از اونجا دور شدم .

هیچوقت اون روز رو فراموش نمیکنم . من اصلا از مردهای ریز نقش و لاغر خوشم نمیاد و اون روز وقتی اونو دیدم اونقدر تو ذوقم خورد که حتی نتونستم ادب رو رعایت کنم و لااقل باهاش چند کلمه ای حرف بزنم . رفتم و اونو مبهوت بر جا گذاشتم . صبح روز بعد به شرکت زنگ زد و ازم گلایه کرد که چرا اینکارو باهاش کردم و من هم صادقانه علتش رو گفتم و بهش گفتم بیشترین علت رفتن من این بود که اونو یه نوجوون دیدم که در حد سن و سال من نبود . من اون موقع یک زن 27 ساله بودم و اون یک جوون 21 ساله .

انگار که  اصلا این تفاوت سنی براش هیچ اهمیتی نداشت ولی ما از لحاظ ظاهری هم اصلا با هم جور نبودیم و من نمیتونستم خودمو راضی کنم که با اینهمه تفاوت ارتباطم رو با اون ادامه بدم . دیگه به تماس هاش جواب نمیدادم و میخواستم که این ارتباط در همین جا قطع بشه ولی اون ول کن قضیه نبود .

من در اون موقع خواستگار هایی هم چه تو شرکت و چه خارج از شرکت و تو فامیل پیدا کرده بودم که چند تائی از اونها خیلی سمج بودن ولی من هدف خاصی داشتم . راستش از همون زمانی که تو انگلیس بودم نیت کرده بودم که اگه بنا باشه دوباره ازدواج کنم با کسی باشه که حتما مجروح جنگی باشه و تصمیم داشتم حتی این نیت خودمو با اون هم در میان بذارم و ازش کمک بخوام بخاطر شغلش در بنیاد شهید . غافل از اینکه اون خودش جانبازه و به همین دلیل در بنیاد شهید کار میکنه . بالاخره یک روز که از شرکت بیرون میومدم اونو سر راه خودم دیدم که یک برگ کاغذ تو دستش بود که بمن داد ش و گفت بخونش . دیدم تو اون کاغذ آدرس و شماره تماس خونه من نوشته شده . تعجب کردم و گفتم اینا رو از کجا آوردی و برای چی ؟ گفت برا اینکه بهت ثابت کنم که تا کجا دنبالت هستم و نمیخوام از دستت بدم . برام خیلی عجیب بود این نوع رفتار ولی آنقدر اصرار کرد که حاضر شدم یک قرار ملاقات باهاش بذارم و به حرفهاش گوش بدم .

در قرار ملاقاتی که با هم گذاشتیم برام گفت که جانباز 70% است و 2 سال تو جنگ خدمت کرده و بدنش پر ازترکشه و حتی بخاطر موج انفجار یک پای اون یک سالی دچار فلج شده بود و ضعیف بودنش هم به همین دلیله . نمیدونم تو حرفهاش چی بود و تو چهره مظلومش چی که من تسلیم شدم و درست یک ماه بعد از اولین ملاقات به همسریش در اومدم در حالیکه هنوز احساس عشقی بهش نداشتم و فقط به هدفم فکر میکردم . به آرزویی که چند سال بود ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود . فکر میکردم با این کار رسالتم رو انجام دادم . غافل از اینکه پشت این چهره معصوم چه دیوی خوابیده بود و من در چه خیالی بودم .........





چچ



|+| نوشته شده توسط بانو در چهارشنبه دهم آذر 1389  |
 
پست هشتم از داستان سهم من

در تمام سالهایی که در انگلیس زندگی میکردم هیچ دغدغه خاصی نداشتم ، یه زندگی آروم و بی صدا بدون هیچ تنشی و شاید این آرامش و سکون باعث شد که از محیط آنجا خسته بشم و قصد بازگشت کنم .

اوایل رفتنم فقط کمی اذیت شدم و اونهم به این علت بود که برای پیدا کردن آپارتمانی برای سکونت کمی به زحمت افتادم ولی بعد از اینکه این مشکل هم حل شد دیگه مسئله ای نبود . یادمه وقتی آپارتمان کوچکم رو تحویل گرفتم بخاطر کهنگی ساختمان تصمیم گرفتم که خودم آنجا را رنگ کنم و یک هفته ای درگیر اینکار بودم و این تنها باری بود که مجبور به اینکار شدم و بعد از اینکه آپارتمانم رو رنگ کردم و حسابی تمیزش کردم احساس کردم که خیلی هم دوستش دارم .

حدود 6 ماه من و سحر به کالجی میرفتیم که برای یاد گیری زبان مجبور نبودم پولی بابت شهریه بپردازم و سحر رو هم در همان جا به مهد کودک کالج میسپردم و بعد از کلاس بدنبالش میرفتم و با هم به خونه برمیگشتیم .

بعد هم  توسط معلمم در نزدیکی خونه خودم یک مدرسه پیداکردم که باز هم مجانی سحر رو در آنجا ثبت نام کردم و اون هرروز از ساعت 7/30 صبح به مدرسه میرفت و منهم به کالج میرفتم . من عاشق سفر و سیر و سیاحت بودم  و عاشق آشپزی و یادگیری غذاهای کشورهای مختلف . همیشه دوست داشتم که لااقل از هر کشوری بتونم یک غذا یاد بگیرم و به تجربیاتم اضافه کنم به همین دلیل بعد از مدتی فکر و تامل تصمیم گرفتم که در رشته مدیریت هتل داری ادامه تحصیل بدم . دیگه زندگی کاملا بر وفق مرادم بود . بعد از اون جدائی و تغییر محیط واقعا به این شرایط نیاز داشتم . هر روز من با برنامه ریزی میگذشت و سحر هم کاملا با محیط مدرسه انس گرفته بود . تنها مشکل ما تنهائی مون بود و بی همدمی در اون سالهایی که هنوز خیلی جوان بودم و طبعا نیاز به یک مونس و دوست داشتم . البته دوستانی داشتم از نوع مگسان گرد شیرینی که خوب نمیتونستند واقعا تنهائی منو پر کنند . چون بقول خودشون خونه من براشون محل امنی بود که هر وقت اراده میکردند میتونستند به اونجا بیان و با استقبال خوبی که از طرف من میدیدند بهترین پذیرائی ها و کیک ها و غذاهائی که شاید در عمر خودشون هم نخورده بودند تو خونه من براشون با کمال میل مهیا بود .

راستش اوایل نمیفهمیدم که اومدن این دوستان فقط و فقط به خاطر شکم چرانی است نه بخاطر خودم ولی راضی بودم . به مرور که بهتر و بیشتر شناختمشان ازشون فاصله  گرفتم و همین مسئله باعث شد که تازه پی ببرم که چقدر تنهام .

یک شب بعد از اینکه سحر خوابید بی اختیار زدم زیر گریه و صدای هق هق گریه هام اونقدر بلند شد که سحر رو از خواب بیدار کرد و طفلک من که متوجه اندوه و ناراحتی من شده بود با اون دستهای کوچولوش صورتم رو نوازش میداد و میگفت مامان جون گریه نکن ترو خدا من که هستم و تنهات نمیذارم . قول میدم که همیشه کنارت باشم و نذارم که هیچوقت احساس تنهائی کنی . راستش اونشب خیلی دلم گرفته بود . من در اون موقع تازه 20 سال داشتم و هنوز خیلی جوون بودم برای پذیرفتن مسئولیت یک زندگی و پذیرش تنهایی .

داشتم در بهترین دوران زندگیم بدترین تجربه زندگیمو کسب میکردم و اصلا برای پذیرش این شرایط آمادگی نداشتم . خسته شده بودم ، خیلی خسته از یک نواختی زندگی و بی مونسی .

راستش سعی میکردم که تا اونجا که ممکنه شب ها از خونه بیرون نرم تا با جفت هایی که دو به دو در حال گشت و تفریح بودند مواجه نشم . چون با دیدن آنها واقعا اذیت میشدم .

شاید خیلی تعجب آور باشه که در اون سن و با زیبائی که من داشتم چرا باید تنها باشم اونهم در یک کشور اروپائی و با آزادی کاملی که داشتم ولی خوب این بر میگرده به تربیت من و خانواده ای که در اون رشد کرده و بزرگ شده بودم با اون اعتقادات شدید مذهبی و تفکرات غلط که رابطه بین دو جنس مخالف رو فقط در صورت ازدواج ،شرعی و عادی میدانستند و اگر خدای نکرده بغیر از این رابطه ای بین من و یک مرد برقرار میشد باید که قید خانواده را میزدم . بخاطر همین طرز فکر شاید باورتون نشه که من حتی در اونجا هم نماز میخوندم و روزه میگرفتم و تنها خلاف من شاید رعایت نکردن حجاب بود و بس .

بعد از چند سال زندگی و تحصیل وقتی مجبور شدم سحر رو به ایران برگردونم بیشتر به تنهائی خودم پی بردم دیگه بدون اون تحمل زندگی و موندن در آن کشور رو نداشتم و شاید این بزرگترین اشتباه زندگی من شد که در طول عمرم انجام دادم .

خیلی طول نکشید که بعد از بازگشت سحر خودم هم به ایران برگشتم و دوباره به خونه ای رفتم که باز هم مثل سابق عاطفه ای در اونجا انتظارم رو نمیکشید . مدت کوتاهی بعد از بازگشت در یک شرکت واردات و صادرات مشغول کار شدم و سحر رو در یکی از مدارس نزدیک شرکت ثبت نام کردم . ساعت کار من از 8 صبح شروع میشد تا 4 بعد از ظهر و مدرسه سحر از 7/30 شروع میشد تا 3/30 و من مجبور شدم برای این نیم ساعت فاصله بین خاتمه کار و گرفتن سحر ازمدرسه به مستخدم مدرسه متوسل بشم و ازش خواهش کنم که در این نیم ساعت اونو تو حیاط مدرسه نگه داره تا من بتونم خودمو به اون برسونم و تحویلش بگیرم .

خانواده ام حتی در این حد هم بمن کمک نمیکردند و من مجبور بودم همه مسئولیت بچه ام رو خودم بعهده بگیرم بعد از اتمام کار تازه سحر رو از مدرسه میگرفتم و به کلاس زبانی میرفتم که میخواستم برای امتحان تافل خودمو آماده کنم . چون باز هم به این نتیجه رسیده بودم که بازگشت من به ایران اشتباه محض بوده و بس و برا همین میخواستم بعد از امتحان تافل برای رفتن به امریکا اقدام کنم .

فقط چند ماه از بازگشت من به ایران گذشته بود که دیدم بچه ام با شرایطی که من دارم و اجبارش برای بیرون موندن تو هوای سرد زمستان تو حیاط مدرسه و بعد هم نشستن تو پله های کلاس زبان با اون سرمای شدید داره حسابی اذیت میشه بنابراین با پدرش تماس گرفتم و ازش خواستم حالا که ازدواج کرده با شرایط بهتری که حالا داره سرپرستی سحر رو بعهده بگیره و سحرم رو از خودم جدا کردم و به دست زن پدر سپردم . بدست کسی که بویی از انسانیت نبرده بود . بدست کسی که اونقدر بچه ام رو آزار و اذیت کرد که نتونست یک سال هم پیش اونها دووم بیاره .

در طی اون یک سال من موفق شدم برای خودم یک آپارتمان کوچک بخرم ووقتی که سحر دوباره پیش من برگشت اینبار دیگه در خانه خودمون بودیم و خیالم راحت بود که دیگه کسی بچه ام رو نمیتونه اذیت کنه .


|+| نوشته شده توسط بانو در جمعه چهاردهم آبان 1389  |
 
قسمت ششم از داستان سهم من

میخوام دیگه بعد از این داستان رواز زبان خود قهرمان داستان ادامه بدم و راوی نباشم . راستش فکر میکنم خود اون خیلی بهتر میتونه حق مطلب رو ادا کنه . پس بعد از این نرگسه که براتون داستانش رو تعریف میکنه .

خیلی دوست ندارم در تاریکترین فضاهای ذهنم گذشته رو مرور کنم . چون تلخی هاش اونقدر زیاده که قلبم رو به درد میاره . ولی چاره نیست . شروعی کردم که باید به پایانش برسونم .

زندگی من و فرامرز به 3 سال هم نکشید و اونچه که ازش برام باقی موند دخترکم بود و یک مشت خاطره تلخ . به خونه پدرم برگشتم با این امید که دیگه بتونم با دخترم در اونجا به آرامش برسم ولی مگه میشد با مادری که بوئی از محبت و عشق و نوازش و همدردی نبرده بود به این آرزو رسید ؟ بعد از بازگشتم خوشبختانه خیلی طول نکشید که زمینه سفر ما به خارج فراهم شد البته اول خواهرم رفت و مدت کوتاهی بعد از اون من و سحر راهی غربت شدیم . امیدوار بودم که حالا دیگه یک زندگی آروم و بی سر وصدا رو در اونجا شروع کنم . اولش کمی سختی کشیدم تا اینکه به لطف خدا بعد از مدت کوتاهی در یکی از شهرهای بزرگ انگلیس ساکن شدیم و مشغول زندگی و تحصیل .

یک آپارتمان کوچک اجاره کردم و با شادی شروع یک زندگی مستقل در یکی از کالج های زبان اونجا مشغول ادامه تحصیل و فرا گیری زبان شدم . سحر رو هم در همون کالج به نرسری اونجا میسپردم و تا پایان کلاس اون هم در نرسری با بچه های دیگه مشغول بود و هر دو از این شرایط جدید خوشحال و راضی بودیم .

بعد از چند ماه دیگه به محیط و شرایط اونجا عادت کردم و زندگی آرومی رو میگذروندم تا اینکه یک نواختی و نداشتن هیچ معاشری روحیه ام رو کسل کرد . خسته شده بودم از تنهائی .

دیگه راستش سختی های ایران و اذیت های خانواده و محدویت ها فراموشم شده بود . دلم میخواست برگردم و تو هوای کشورم نفس بکشم .

بعد از یک سال اقامت در اونجا فرامرز که مرتب برامون نامه میداد و اظهار پشیمونی میکرد در آخرین نامه اش برای سحر نوشت که میخواد به انگلیس بیاد و ما رو برگردونه و دوباره کنار هم باشیم ولی من دیگه نمیخواستم به اون زندگی برگردم . انگار تازه زخمم سر باز کرده بود و یادآوری سختی های زندگی گذشته تلخی اون روزها رو بیشتر به رخم میکشید . در آخرین نامه براش نوشتم که بهتره ما رو فراموش کنه و به زندگی خودش ادامه بدم و حتی تاکید کردم که دیگه به ایران برنمیگردم و اون بهترین کاری که میتونه بکنه ازدواج مجدده . بعد از این نامه فقط یک نامه اونم برای سحر ازش دریافت کردم که نوشته بود . بابا جون میخواستم بیام و برتون گردونم . حتی برای اینکار ماشینم رو هم فروختم و همه کارهامو ردیف کردم تا بیام ولی باز هم مامانت نخواست که ما کنار هم باشیم . من هیچوقت این نامه رو برای سحر نخوندم فقط فورا بهش زنگ زدم و گفتم بهتره زودتر ازدواج کنی و از تنهائی در بیای . ما رو هم فراموش کن و اون هم همین کار رو کرد .

بعد از مدت نسبتا طولانی که ازش خبر نداشتم شنیدم که ازدواج کرده و از تنهائی دراومده . خوشحال شدم که دیگه ارتباط ما به اینطریق کاملا قطع شد و دیگه رابطه مجددی با هم نخواهیم داشت .

راستش قلب من هنوز هم در هوای خسرو میطپید و این آرزو دست از سرم برنمیداشت که اگه صبر کنم شاید روزی دوباره به هم بپیوندیم . میخواستم صبر کنم و با این آرزو و امید به زندگیم ادامه بدم . تقریبا اواخر تحصیلم بود در اون موقع سحر به مدرسه میرفت و از صبح تا ساعت 4 در مدرسه بود و من هم به کالج میرفتم و متاسفانه در آخرین ترم برنامه کلاسها جوری طرح ریزی شده بود که من مجبور بودم هفته ای 2 روز تا ساعت 6 در کالج بمونم و نمیدونستم این 2 ساعت اضافی رو چطوری باید برای سحر برنامه ریزی کنم البته نزدیک خونه ما یک نرسری بود که وقتی سراغشون رفتم و برا مشکلم ازشون کمک خواستم قبول کردن که اون 2 روز در هفته رو سحر در نرسری بگذرونه تا من کلاسهام تموم بشه و برا بردنش به خونه به اونجا برم . متاسفانه محیط اون نرسری رو سحر دوست نداشت و هر بار که میرفتم دنبالش با بد اخلاقی ها و گریه هاش مواجه میشدم . خونه من در محله ای بود سیاه پوست نشین که بیشتر بچه های اون نرسری هم سیاه پوست بودند . هر روز که سحر مجبور بود به نرسری بره وقتی بدنبالش میرفتم انقدر لباسهاش بوی بدی میداد که مجبور میشدم حسابی حمامش کنم و لباسهاشو بشورم تا اون بوی بد از لباسهاش بره . راستش خودم هم زیاد راضی نبودم از اینکار ولی چاره این نداشتم تا اینکه سحر مریض شد و فهمیدم که آلودگی محیط نرسری بیمارش کرده و همین مطلب باعث بزرگترین اشتباه زندگیم شد . وقتی تلفنی با مادرم صحبت میکردم و جریان رو براش تعریف میکردم از من خواست که سحر رو به ایران برگردونم و حضانتش رو به اون بدم تا پایان تحصیل خودم و منهم فکر کردم که این بهترین پیشنهاده چون چند ماهی با پایان تحصیل من نمونده بود . اونو به ایران برگردوندم و بعد از یکماه وقتی میخواستم بدون اون به انگلیس برگردم شبی که پرواز داشتم از مادرم خواهش کردم که زمان رفتن به فرودگاه جوری منو از خواب بیدار کنه که سحر متوجه نشه و بیدارش نکنیم ولی انگار که اون زودتر از ما بیدار شده بود و به محض اینکه مادرم به اطاق خواب ما اومد رو تخت نشست و گفت مامان منم با خودت ببر فرودگاه .هیچوقت اون جدائی رو نمیتونم فراموش کنم بچه ام با چشمهای سیاه گردش که سعی میکرد اشکهاشو من نبینم در تمام مراحل کارهای خروجی فقط منو نگاه کرد و میتونم بگم که با اون چشمهای قشنگش آخرین تصویر منو در ذهنش حک کرد تا زمانی که من از تیررس نگاهش دور شدم . وای چه حالی داشتم خودم ؟ این اولین باری بود که ما از هم جدا شدیم . جدائی که من فقط تونستم یک ماه تحمل کنم و سراسیمه برگشتم . درس و تحصیل روفراموش کردم و با تمام وجودم پر کشیدم و بسوی بچه ام پرواز کردم .

|+| نوشته شده توسط بانو در دوشنبه نوزدهم مهر 1389  |
 

قسمت ششم داستان سهم من

باز هم تعلل ، باز هم تاخیر ، شرمنده از دوستان خوبم . بخدا اونقدر گرفتار کاسه چکنم هایم هستم که گاهی حتی خودم رو هم فراموش میکنم . حیف که نمیتونم براتون توضیح کافی بدم که چرا اینهمه وقفه میافته بین پست هام . اینبار دیگه قول نمیدم ولی سعی خودمو میکنم که فاصله نوشته هام کمتر بشه .

نرگس میگفت که تنها دوران خوش زندگی من با فرامرز فقط همان دوران کوتاه حاملگی ام بود . تنها زمانی که فرامرز هوای منو داشت و اذیتم نمیکرد و به دلم راه میرفت . وقتی بچه به دنیا اومد خیلی طول نکشید که دوباره فرامرز شد همان مرد گذشته و سربهوائی هاش دوباره شروع شد . دیگه حالا تک روی هاش بجایی رسیده بود که گاه گداری خبر تریاک کشیدن هاش هم به گوش نرگس میرسید و باقی اشتباهاتش که تمومی نداشت . یک روز غروب که نرگس با سحر به پارکی به نزدیک خونه شون رفته بود در برگشت هوا بارانی شد و شدت بارش به حدی رسید که مجبور شد کالسکه سحر رو بحالت دویدن به خانه برساند در حالیک خودش مثل موش آب کشیده شده بود چند دقیقه ای از برگشتش نگذشته بود که زنگ در بصدا در اومد . وقتی دکمه اف اف رو زد صدای مرد غریبه ای رو شنید که از اون خواست به دم در بره . نرگس متعجب و هراسان به پائین رفت و مرد میانسالی را غمگین و عصبانی دم در دید که وقتی نرگس رو دید بعد از کلی عذر خواهی بهش گفت شوهر شما با وجود زنی مثل شما به این زیبائی و متانت خجالت نمیکشه در عالم همسایگی بدنبال دختر من افتاده ؟ نرگس بیچاره هاج و واج مونده بود که دیگه این مرد کیه و چی میگه که یکدفعه با پلیسی که همراه مرد بود روبرو شد که برای بردن شوهرش به کلانتری اومده بود . دیگه نفهمید چی کار داره میکنه . اشک میریخت و به مرد حمله کرد که چی میگی شوهر من که اصلا هنوز به خونه برنگشته و به دفاع از مردی بلند شد که اصلا ارزش این همه فداکاری رو نداشت . سینه هاش از فشار عصبی رگ کرده بود و داشت میترکید . تمام بدنش میلرزید و اشک بی امان صورتشو پوشونده بود . باورش نمیشد که فرامرز تا به این حد سقوط کرده باشه . اونا تازه 2 ماه بود که بچه دار شده بودند . خداوند به اونها یک دختر خوشگل و مامانی عطا کرده بود . دیگه ظاهرا مشکلی تو زندگیشون نداشتند . در حالیکه این نرگس بیچاره بود که فکر میکرد دیگه مسئله ای زندگیشو تهدید نمیکنه غافل از اینکه بنیان این زندگی از اول بر پایه ویرانی استوار بوده و اون باید بهای این ویرانی را میپرداخت . از اون شب با وجود دفاع جانانه نرگس از فرامرز بجای شرمندگی و خجالت فرامرز پرروتر شد و دیگه حیا رو خورد و آبرو رو قی کرد . دیگه کار رو بجائی رسوند که تو خونه بساط قمار و مشروب خوری رو با رفیقاش بپا میکرد و اگه نرگس بیچاره اعتراضی میکرد باید کتک خوردن و مضروب شدن رو تحمل میکرد .

سحر روز به روز خوشگلتر و باهوش تر میشد و هنوز به یکسالگی نرسیده بود که دفتر زندگی نرگس و فرامرز به پایان خودش رسید وقتیکه در دادگاه برای گرفتن حکم طلاق با قاضی مواجه شدند نرگس چون از اخلاق مادرش خبر داشت به قاضی گفت من شرایطی ندارم که بتونم دخترم رو پیش خودم نگه دارم . قاضی که مرد محترمی بود یک نگاه به نرگس کرد و یک نگاه به فرامرز و فرامرز که قیافه حق بجانبی گرفته بود گفت آقای قاضی تکلیف منو همین جا معلوم کنید چون من شاید بخوام بلافاصله بعد از طلاق دوباره ازدواج کنم اگه قراره بچه پیش من باشه همین الان بگین . قاضی نگاه طولانی به فرامرز کرد و رو به نرگس کرد و گفت دخترم تو حق داری که همین جا پشت در همین دادگاه بچه تو بذاری و بری ولی من نمیتونم این دسته گل رو به این مرد واگذار کنم . خود دانی ........

|+| نوشته شده توسط بانو در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389  |
 

         قسمت پنجم داستان سهم من

شرمنده که اینبار هم کلی تاخیر داشتم در ادامه داستان . گرفتاریهای زندگی اونقدر بعضی وقتها آدمو در هم میپیچه که نمیشه ازشون فرار کرد و مجبور میشه که تا حل شدنش فقط و فقط به اون موضوع برسه و باهاش کلنجار بره در هر صورت از دوستان خوبم که تا این لحظه منو تنها نذاشتن و با محبتشون و انتقادهای سازنده شون منو یاری کردن تشکر میکنم و همین جا قول میدم که دیگه تعللی در نوشتن این داستان نداشته باشم و سعی کنم که پست های بعدی رو بدون وقفه ادامه بدم . باز هم پوزش .

                                                                                  و حالا ادامه داستان

نرگس ازدواج کرد و به عشق پشت پا زد با این امید که مشکلات خونه پدری رو پشت سر بگذاره و تو خانواده شوهر و زندگی زناشوئی جدید به خوشبختی گمشده اش برسه غافل از اینکه وقتی صداقت و عشق تو یک رابطه نباشه نمیشه به ادامه اون رابطه اطمینان داشت . اونها که قرار بود تا پایان تحصیلات دبیرستانی نرگس عقد کرده بمونند بعد از 3 ماه با بیماری و مرگ مادر فرامرز عملا این مسئله فراموش شد و دیگه فرامرز شد داماد سرخونه و مرتب خونه پدر نرگس میومد و میرفت و با مردرندیها و بی ملاحظه گی هاش صدای نزهت خانم رو در آورده بود . بیچاره نرگس که این وسط گیر کرده بود و نمیدونست که باید طرف کدوم یکی رو بگیره ؟ مادر یا شوهرش رو که هر دو اونها مرتب عقده هاشونو سر اون بیچاره خالی میکردن .

تازه یکی دو ماه از فوت مادر شوهرش گذشته بود که فهمید باردار شده و بخاطر محصل بودنش نمیدونست که باید چکار کنه نه میتونست قید تحصیل رو بزنه و نه میتونست از بچه اش دل بکنه که با متوجه شدن مادرش از موضوع بارداریش ناگهان آب پاکی رو رو دستش ریخت و بهش گفت که باید این بچه رو از بین ببری چون من اصلا حوصله بچه داری برای تو رو ندارم هر وقت که خودت تونستی بچه تو بزرگ کنی بچه دار بشو . بیچاره نرگس که تو اون سن کم مونده بود بلاتکلیف و بی پشتوانه . چون فرامرز هم پاشو تو یک کفش کرده بود که حالا بچه نمیخواد و موقعش نیست . نرگس دید چاره نداره به سراغ زنی از فامیل رفت که تا اون موقع سابقه کورتاژهای زیادی داشت و جاهای مختلفی رو برا اینکار بلد بود . تک  و تنها با اون زن راه افتاد و رفت سراغ یکی از اون کسایی که اینکارو بدون وسیله بهداشتی و به بدترین نحو انجام میدادند و خودشو در اختیار اونا گذاشت . طفلک معصوم رو به یه اطاق غیر بهداشتی بردند و چند بار بهش سوند زدند تا به خونریزی بیافته ولی اینکارهم فایده ای نکرد و بچه سرجای خودش بود تا اینکه یک روز در مدرسه فرامرز جلوی همه همشاگردیهاش اونو به باد فحش و ناسزا و تهمت گرفت و به خونه آورد و جلوی چشمهاش کتابهاشو رو هم ریخت و آتش زد و اینکار باعث شد که دیگه صبر نرگس به پایان برسه و با خوردن تعداد زیادی قرص خواب آور دست به خودکشی بزنه . اون شب خدائی بود که فرامرز بی جهت دلش شور افتاد و نصف شب به خونه پدر نرگس اومد ووقتی نرگس رو بیهوش و پریده رنگ تو اطاقش دید توسر خودش کوبید و فریاد زنان اونو فورا به بیمارستان رسوند در حالیکه نرگس بیچاره دچار خونریزی شدیدی شده بود و با خوردن اون قرصها بچه شو سقط کرده بود . آزار و اذیت های مادر و شوهرش باعث شد که اون بچه از بین بره و نرگس بمونه و باز هم عذاب بکشه . این اتفاق باعث شد که پدرش زودتر از موعد مقرر جهیزیه اونو آماده کنه و با اجاره کردن یک خونه کوچک اونا رو به سر زندگی خودشون بفرسته . بعد از چند ماه دوباره نرگس حامله شد و دقیقا در همون مدت حاملگی اول یعنی بعد از تقریبا 2 ماه دوباره دچار خونریزی شد که وقتی به بیمارستان رسوندش بعد از کورتاژ دکتر گفته بود که بچه دچار گندیدگی شده و فعلا تا مدتها نباید دیگه فکر بچه باشند و نرگس باید که تحت نظر باشه تا موقع مناسب .

ولی کی به این حرفها اهمیت میداد ؟ فرامرز ؟ که اصلا تو این وادی ها نبود . حالا دیگه تو فامیل شوهرش پیچیده بود که نرگس نازا شده و دیگه نمیتونه بچه دار بشه و غرغر کردنهای پدر شوهر و نیش و کنایه های خواهر شوهرها شروع شد . بیشتر از 2 ماه نگذشته بود که نرگس دوباره حامله شد و وقتی برای آزمایش به بیمارستان و سراغ دکترش رفت و دید که حامله است با عصبانیت دکتر مواجه شد که بهش میگفت این حاملگی اصلا در این شرایط به نفعش نبوده و مطمئنا این بچه هم نخواهد ماند ولی تقدیر و خواست خدا بر این قرار گرفته بود که این بچه با همه ناامیدی که دکتر در هر بار ویزیت به نرگس میداد بماند و بعد از 9 ماه دختر خوشگلی خداوند به او هدیه داد که اسمش رو سحر گذاشت . دخترک خوشگل و چشم و ابرو مشکی که شد همه امید و دلگرمی نرگس در روزهای تلخ و اندوهبار زندگیش .

|+| نوشته شده توسط بانو در شنبه بیست و ششم تیر 1389  |
 

به مرورزمان فقط طی چند سال دوباره نزهت تونست سکان کشتی اون خونه و زندگی رو تو دستاش بگیره و مقر فرماندهیشو هدایت کنه . بچه ها هنوز کوچک بودند و فرمانبردار و طفلکی ها از ترس نزهت جرئت مخالفت با زورگوئی های اونو نداشتن. دوباره همان کاسه بود و همان آش ، همان خودخواهی ها وبی ملاحظگی ها . اینبار انتقام هم چاشنی سایر عقده های نزهت شده بود و همین انتقام جوئی حتی حس مادری رو هم در نزهت کشت و از بین برد . اولین ترکش این انتقام جوئی به نرگس بیچاره اثابت کرد و باعث یک عمر بدبختی و سیه روزی اون شد . طفلک نرگس که مثلا دختر بزرگ خانواده بود و قاعدتا باید چشم و چراغ خانواده میبود ولی هیهات که با عقده های یک مادر نادان و خودخواه سوخت و تباه شد .

اختلافات بین اکبر آقا و نزهت روز به روز بیشتر میشد و اکبر آقا که طعم داشتن یک زن آروم و ساده را هم طی چند سال زندگی با همسر دوم چشیده بود دیگه حاضر نبود زیر سلطه نزهت سر خم کنه ولی اون با روش خودش و موذیانه زهرش رو به نزهت ریخت . دو سه سالی مقاومت کرد و کنار بچه ها و نزهت دوام آورد ولی وقتی دید که نمیتونه این زن زورگو و خودخواه رو دیگه بیشتر از این تحمل کنه تصمیم گرفت که قید بچه ها و خونه و زندگی رو بزنه و با سرمایه زیادی که داشت ترک وطن کنه و بره. رفت و دیگه پشت سرش رو هم نگاه نکرد . نزهت موند و بچه ها و اون خونه بزرگ که آرزوی نزهت بود برای داشتنش .

اوایل رفتن اکبر آقا نزهت عین خیالش هم نبود از اینکه تونسته بود اکبر آقا رو آواره کنه و خودش صاحب اون خونه بشه تو دلش غنج میزد و فکر میکرد که دیگه میتونه مدعی اون خونه بشه . بیچاره بچه های معصوم که از نیت پلید اون زن خبر نداشتن و به این امید که فکر میکردن  فقط  دیگه مادره که   براشون مونده تمامی ظلم و ستم اونو تحمل میکردن تا  این آشیانه به هم ریخته پاشیده تر از این نشه .

نرگس که یک سالی در اروپا نزد یکی از اقوام مشغول فرا گیری زبان بود بدلایلی مجبور به بازگشت شد و یکسال ترک تحصیل باعث شد که اون تغییر رشته بده و در  یکی از رشته های جدید اون زمان مشغول تحصیل شد . مدرسه ای که اون تحصیل میکرد یک مدرسه شبانه مختلط بود که پسر و دختر در اون تحصیل میکردند .

یک شب که از مدرسه بخونه برمیگشت متوجه ماشین مینی ماینری شد که در تعقیبش بود و راننده اون ماشین یک جوون خیلی خوش تیپ بود که بی صدا اونو تا در خونه تعقیب کرد و خونه شونو یاد گرفت و روزهای بعد مرتب سرراه اون قرار گرفت تا بالاخره تونست دلشو بدست بیاره و با هم دوست شدند .نرگس بهترین دوران زندگیش رو بعد ها فقط روزها و شبهایی میدونست که با خسرو گذرونده بود . اونها به هم علاقه مند شدند بطوری که با هم قرار و مدار ازدواجشون رو هم گذاشتند . چه رویاهایی داشتند این دو مرغ عاشق ؟ بعد از 2 سال دوستی و عشق یکدفعه یکی از همکلاسی های نرگس که کاملا از رابطه بین این دو نفر اطلاع داشت و میدونست که نرگس دل در گرو عشق خسرو داره به خواستگاری نرگس اومد و چون ظاهرا به نظر جوون موجه ای میرسید و خانواده خوبی هم داشت تونست موافقت مادر نرگس رو برای ازدواجش با نرگس جلب کنه . یک اختلاف کوچک و بچه گانه باعث شد که یک ماهی بین نرگس و خسرو قهر و کدورت بوجود بیاد و همین فرصت خوبی بود که فرامرز پا پیش بذاره برای خواستگاری و جلب موافقت خانواده نرگس .

طفلکی نرگس که عاشق خسرو بود فکر میکرد با جواب مثبت دادن به فرامرز دیگ حسادت خسرو به جوش میاد و زودتر برای ازدواجشون اقدام میکنه و نمیذاره که نرگس رو از دستش در بیارن غافل از اینکه حیله های مادر تمومی نداره و تنها چیزی که براش مهم نیست خوشبختی دخترشه . وقتی خسرو از جریان خواستگاری مطلع شد بدنبال نرگس دم مدرسه اون اومد تا باهاش حرف بزنه و اونو از قبول این خواستگاری منصرف کنه ولی حیف که دست سرنوشت قوی تر از آرزوهای این دو جوون بود با درگیری فرامرز و اطرافیانش با خسرو به نرگس حتی  فرصت صحبت کردن هم با خسرو داده نشد و نرگس بیچاره که دلش در گرو عشق خسرو بود از ترس آبروریزی دیگه حتی سعی نکرد که مخفیانه هم شده صحبتی با خسرو قبل از ازدواج داشته باشه . به سرعت مراسم ازدواج آنها برپا شد و طی مدت کوتاهی از خواستگاری تا عقد کارها بسرعت سر و سامان گرفت و نرگس تا اومد به خودش بجنبه دید که سر سفره عقد نشسته و داره به فرامرز بله میگه . چه شب اندوه باری بود اونشب برای نرگس و خسرو .

نرگس سر سفره عقد اشک میریخت و خسرو پشت در خونه اونها خودشو به در و دیوار میکوبید ولی مادر بیعاطفه نذاشت که نرگس از بودن خسرو در اون اطراف با خبر بشه و سالها این موضوع رو از اون پنهان کرد در حالیکه بلافاصله بعد از عقد فهمید که فرامرز مرد زندگی دخترش نیست و فقط به این بهانه که با این ازدواج به لفت و لیس حسابی خواهد رسید خواستار این ازدواج شده بود نه صرف علاقه به نرگس بینوا .

|+| نوشته شده توسط بانو در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389  |
 
 
بالا