میدونم که اینبار هم تاخیر داشتم ولی علتش رو براتون میگم تا اگه خواستین درکم کنید . در این وبلاگ با دوستی آشنا شدم که فکر میکردم شرایط یک سانی با هم داریم و میتونه با وجود دوری از این آب و خاک احساسات مشترکی با من داشته باشه و شرایط منو درک کنه چون از خیلی جهات با هم تو وقایع زندگیمون سرنوشتی مشترک داشتیم . اونقدر بهش اعتماد داشتم که حتی بهش آدرس یک وبلاگ دیگه ام رو هم دادم تا شاید به سئوالهایی که براش پیش اومده بود و طاقت نداشت تا پایان داستان صبر کنه جوابی داده باشم ولی متاسفانه با سوتفاهمی که خودش باعث اون شده بود ازش رفتاری دیدم که اصلا انتظارش رو نداشتم . مدتی در شوک بودم و از خودم بدم اومده بود که چرا باید به کسی که اصلا ندیدمش اینقدر اعتماد کنم و اسرار زندگیم رو براش فاش سازم ولی خوب این مدت تامل و صبر و تفکر باعث شد که به آرامش برسم و اینم بذارم به حساب یه تجربه دیگه تو زندگیم . متاسفم که این دوست از اعتماد من اینطور برداشت کرد که به خودش حق قضاوت بده بدون اینکه اصلا هیچ صحبتی چه حضوری و چه تلفنی با من داشته باشه و اونقدر صبر نداشت که بعد از پایان این داستان به خودش اجازه قضاوت بده . اشکالی نداره ولی اینهم برای من تجربه بزرگی بود که دیگه به راحتی به کسی اعتماد نکنم و هر کس رو به حریم شخصی زندگیم وارد نکنم . در هر صورت از دوستان خوبم که در این مدت تنهام نذاشتن و بدون قضاوت کردن با صبوری داستان زندگی منو دنبال کردند تشکر میکنم و امیدوارم که این دست نوشته ها برای شما عزیزان به حساب یک تجربه باشه که خودتون هرگز چنین اشتباهاتی رو تو زندگی نخواهید تکرار کنید . باز هم تشکر میکنم از همه شما نازنینانم .
ادامه داستان .
دختر کوچولوی من رها تازه یک ساله شده بود و اون آپارتمان کوچک یک خوابه دیگه برای ما خیلی کوچک و تنگ بود . من در سالهایی که کار میکردم تونسته بودم مقداری پس انداز کنم که اون موقع فکرم این بود که با اون پس انداز یا یک آپارتمان بزرگتر بخرم یا اگه بشه دو تا آپارتمان با وام بگیرم که با اجاره دادنش بتونم در آمد قابل توجهی هم داشته باشم .
انگار سرنوشت من اینگونه رقم خورده بود که روی پای خودم بایستم و هرگز تکیه به مرد زندگیم نداشته باشم .
برای این هدف تصمیم گرفتم که یک سالی آپارتمانم رو اجاره بدم و یک جای دیگه اجاره نشینی کنم تا با پول رهن اون آپارتمان کمی بیشتر پس انداز کنم و سال بعد با فروش و روی هم گذاشتن پس اندازم کاری که در نظر داشتم انجام بدم . خیلی دنبال یک آپارتمان دیگه گشتیم تا اینکه مادرم که متوجه هدف من از اینکار شده بود به ما پیشنهاد داد که برای یک سال یکی از آپارتمانهایی رو که اون در غرب تهران داشت به ما اجاره بده و ما با خوشحالی این پیشنهاد رو پذیرفتیم و به اون جا اسباب کشی کردیم .
فقط شش ماه از جابجایی ما گذشته بود که یک شب بر عکس همه ایام زندگی زناشوئی ام با محمد اون به خونه اومد و با مهربانی از من خواست که اون شب برای شام بیرون بریم . اون موقع ایام ماه رمضان بود و من روزه میگرفتم . از وقتیکه اون این پیشنهاد رو داد دلم بد جوری به شور افتاد و اصلا دلم راضی نبود که بیرون بریم ولی اونقدر از مهربانی محمد تعجب کرده و ذوق زده شده بودم که دیدم حالا جای مخالفت نیست و قبول کردم از چند روز قبلش اتفاقات عجیبی تو خونه ما میافتاد که شاید باید برای من هشداری به حساب میامد ولی راستش اصلا فکرش رو نمیکردم که اینها همه علامت یک اتفاق شوم است . مثلا چند روز قبل از اون شب چمدانی را که من زیر تختمون گذاشته بودم و قفل داشت وقتی بیرون رفته بودم و برگشتم دیدم قفلش شکسته شده و طلاهای من که در آن بود دست نخورده سرجاش بود . تنها کاری که کردم جای طلاها را عوض کردم و آنها را در چمدان دیگری گذاشتم که قفلش سالم بود و دوباره همین اتفاق تکرار شد بدون اینکه طلاها دست خورده باشه . شاید باید به این اتفاقها دقت میکردم و متوجه میشدم که این ها یک هشدار است برای وقوع یک اتفاق ولی خوب چطور میتونستم باور کنم که همراه و همسر خودم دست به این کار زده .
تا آن شب کذائی که به اتفاق بیرون رفتیم . اون شب تنها شبی بود که تو زندگی زناشوئی ام محمد با من بدرفتاری نکرد و گردش را به دلم خون نکرد ولی دلم آشوب بود و نگران بودم تا دیر وقت بیرون بودیم و راستش احساس میکردم که اون مخصوصا داره این گردش رو طولانی تر میکنه .
اون شب منو به فرحزاد برد . ولی نمیدونستم که دنبال چی میگشت و تو بیابونهای فرحزاد بالا و پائین میرفت . راستش خیلی ترسیده بودم. مرتب ازش میخواستم که برگردیم . اصلا حال خوبی نداشتم . بدجوری نگران بودم
بالاخره بعد از چند ساعت دیر وقت به خونه برگشتیم و وقتیکه با در باز ساختمان مواجه شدم آه از نهادم بر آمد . اونشب دزد به خانه ما زده بود و مقداری از وسایل خانه و تمام طلاهای من سرقت شده بود . اونشب یکی از بدترین شبهای زندگی من بود .
10 روز قبل از این اتفاق من تمام پس انداز خودمو رفته بودم خیابان استانبول و سکه خریده بودم ولی شکر خدا برادرم که همراه من بود اجازه نداد که سکه ها رو تو خونه نگه دارم و همه اونها رو به خونه خودشون برد و در گاوصندوقش گذاشت . چقدر طفلک برادرم اون روز بمن اصرار کرد که بسته طلاهایم رو هم به او بدم تا در گاوصندوقش نگه داره . انگار به دل اونهم افتاده بود که قراره اتفاقی بیافته ولی من اهمال کردم و طلاها رو به اون ندادم و حتی اون چند روز اتفاقات عجیب هم برای من هشداری نبود که متوجه وقوع یک خطر بشم .
محمد که از خرید سکه ها خبر داشت اون شب فقط از من میپرسید سکه ها هم تو خونه بوده که وقتی من گفتم نه خوشبختانه اونا رو برادرم نذاشت تو خونه نگه دارم وا رفت و نشست . دیگه تو چهره اون از ترس و وحشتی که اول نشون میداد خبری نبود . ساکت شده بود و عصبی .
اون شب علاوه بر طلاهای من تمام مدارکمون هم که همراه طلاها یک جا نگه داشته بودم از جمله پاسپورت هر دوتامون سرقت شده بود و خیلی جالبه که من برای گرفتن هر کدوم از اون مدارک مجبور شدم که نزدیک یک سال دوندگی کنم ولی بعد از 2 ماه از اداره گذرنامه به خونه ما اومدن و گفتند که پاسپورت محمد پیدا شده و اون میتونه برای دریافت گذرنامه جدید مراجعه کنه در حالیکه کلیه مدارک من که شامل سند خانه و سند ماشین و شناسنامه ها و دفترچه های حساب پس انداز و پاسپورت بود اصلا پیدا نشد و من بیچاره مجبور شدم چقدر دوندگی کنم برای گرفتن هر کدام از آنها .
از اون شب دیگه نتونستم به محمد اعتماد کنم و یک شب که از شبهای قدر بود نشستم و باهاش صحبت کردم و قسمش دادم که اگه اینکار کار اون بوده و کسی رو برای دزدی فرستاده بمن حقیقت رو بگه و قسم خوردم که هرگز این راز رو فاش نکنم . ولی اون فقط اعتراف کرد که شکستن قفل چمدون ها کار اون بود و دزدی به اون ربطی نداشته . اما مدارک و شواهد اونقدر کافی و مسلم بود که جای هیچ شکی باقی نمیذاشت .در مراجعاتی که به اداره آگاهی داشتم افسری که مسئول رسیدگی به پرونده من بود یک روز با من صحبت کرد تا اگه به کسی شک دارم بهش بگم و منهم براش گفتم که به شوهرم مشکوک هستم و جریان اون شب رو براش توضیح دادم . هیچوقت حرفهاش یادم نمیره اون در حالیکه به رها نگاه میکرد به من گفت اتفاقا خود منهم به شوهرتون مشکوکم ولی شما یه فرزند از اون دارین و به نظر من باید بخاطر دخترتون هم شده از شکایت و پیگیری این قضیه سرفنظر کنید چون هیچ مدرکی بر علیه اون ندارین و فقط به صرف شک و تردید نمیشه اونو متهم کنید و بهتره که به این فکر کنید که اگه این کار از طرف اونهم بوده باز هم این پول به زندگی شما برمیگرده و خرج شما و دخترتون میشه . من هم حرفشو قبول کردم ولی دلم دیگه با محمد صاف نشد . حرکات اون روز به روز مشکوک تر میشد و اعتماد من کمتر .
اون که فهمیده بود تو این دزدی خیلی هم برنده نشده و اصل سرمایه من هنوز تو دستهای خودمه مرتب بمن فشار میاورد که سکه ها رو بفروشم و به اون بدم تا سرمایه کارش کنه . حالا اون افتاده بود تو کار آزاد و خرید و فروش . از کیسه فریزر فله گرفته تا روغن و صابون و هر چه که میتونست و مرتب به من فشار میاورد که سرمایه در اختیارش بذارم . گاهی مقداری بهش میدادم و بعد برای گرفتن پولم باید به التماس میافتادم تا 2 سال بعد که دیگه زمان موشک بارانهای تهران بود و اون موقع رها 3 ساله شده بود .
عید سال 67 بود و عراق مرتب تهران رو موشک باران میکرد . محمد خیلی اصرار داشت که ما هم از تهران خارج بشیم و به شمال بریم ولی من مقاومت میکردم و نمیخواستم اونو تنها بذارم . بالاخره بعد از تعطیلات عید او موفق شد بعد از چند شب متوالی که در چند نقطه تهران موشک خورده بود منو راضی به رفتن کنه .
مقداری اثباب و اثاثیه جمع کردیم و راهی شمال شدیم . یک ماهی اونجا بودم به همراه سحر و رها و محمد تهران مونده بود . در اون مدت تصمیم گرفتم حالا که سرنوشت ما رو مجبور کرده به اون شهر بریم و معلوم هم نبود که این موشک زدن ها تاکی ادامه داشته باشه در اون شهر زیبای شمالی یک خانه بخرم . تمام وقتم رو در اون یک ماه صرف گشتن برای پیدا کردن یک خانه مناسب کردم تا بالاخره توانستم یک ویلای نسبتا بزرگ در یک شهرک بی سر و صدا بخرم . روزی که محمد برای بردن ما به اون شهر آمد متوجه شد که نصف سرمایه من تبدیل به خرید یک ویلای سه خوابه شده .
یادمه که از زور عصبانیت صورتش سیاه شده بود ولی وقتی با استدلال من مواجه شد که میگفتم شاید این جنگ حالاحالاها ادامه داشته باشه و ما مجبور باشیم دوباره به اونجا برگردیم نتونست مخالفتی بکنه و ما به تهران برگشتیم و چند وقت بعد هم جنگ تمام شد .
راستی یادم رفت بگم که من یک سال بعد از اسباب کشی به آپارتمان مادرم خانه ام را هم فروخته بودم و پولش در این چند سال تو دست محمد بود ولی قبل از موشک باران ها توانستم تمام پولم را از دستش در بیارم و مقداری سکه و بقیه را هم دلار خریدم . اون همش به مسخره بمن میگفت شکل دلال های سر چهارراه استانبول شده ای و مرتب برادرم را نفرین میکرد که این راه را بمن نشان داده بود .
وقتی دیدم که داشتن سکه یا دلار باز هم او را از هدفش دور نمیکند و مرتب از من طلبکار است تصمیمم را گرفتم و یک سال بعد از خرید اون ویلا با باقیمانده پولم یک آپارتمان هم در یکی از شهر های نزدیک تهران خریدم و اجاره اش دادم . تازه اون موقع بود که چهره واقعی محمد معلوم شد . دیگه شده بود مثل اسپند رو آتش . مرتب بهانه میگرفت و اذیتم میکرد . راه میرفت و میگفت سرمایه ای که میتونست سرمایه کاری من باشه تبدیل به خشت و آجر کردی . بهانه میگرفت و ناسازگاری میکرد تا زمانیکه مطمئن شد که دیگه نمیتونه سرمایه منو از چنگم در آره .
در اون چند سال خیلی رنجم داد ، جوری که دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم و اعصابم بشدت داغون شده بود . مرتب راه میرفت و تهدیدم میکرد که اگه اون 2 تا خونه رو نفروشم و پولش رو بهش ندم طلاقم میده و برا همین هدف یک روز منشی اش رو به دنبال من فرستاد که برام وقت یه دکتر روانشاس رو گرفته و من باید به اون مراجعه کنم . وقتی نزد دکتر رفتم دیدم که دکتر با دیدن من و فهمیدن که این مطلب که من همسر محمد هستم با تعجب بمن گفت که اون این وقت رو برای یکی از اقوامش گرفته که دچار جنون شده و از دکتر خواسته که جنون منو تائید کنه . دکتر با مهربانی با من برخورد کرد و وقتی حرفهای منو شنید خیلی متاسف شد و حقیقت رو بمن گفت . دیگه هر چیزی رو از محمد انتظار داشتم بغیر از این یکی .
من تصمیم گرفتم که حالا که زندگی ما به اینجا رسیده جدائی را انتخاب کنم و اموالم را لااقل حفظ کنم و اون هم از خدا خواسته فورا با این درخواست من موافقت کرد . البته ناگفته نماند که اون در این چند سال بار خودش را بسته بود و حالا شرکتی داشت و دم و دستگاهی برا خودش به هم زده بود . ولی دیگه این چیزها برای من مهم نبود برای من آرامشم مهم بود و دخترم . همه حق و حقوقم را بهش بخشیدم و در قبال گرفتن حق حضانت رها ازش جدا شدم .
|
+| نوشته شده توسط
بانو در جمعه بیست و دوم بهمن 1389
|